۲۳

سرد که می‌شود؛
برف که می‌آید یادم میفتد؛
زمستان است؛
تولدم.

Share

سفید

یک شعر بیار؛
وسوسه‏ام را؛
در حروف‏چینی لحظه‏های یخ،
یک رویا بساز که این‏بار من کاملش کنم…
همین است خواستن زمستانی‏ام.
فقط.

۳۰ آذر ۸۹، کلاس ادبیات

Share

هفت

از همین عاشقانه‌تر؛
تا همان اتهامات ناوارد؛
در این هجرت؛
من و نوشتنم…
این‌جا هفت سال شدیم.

Share

قدر

امشب مرثیه‌ای عاشقانه؛
همین حس به تدریج شکل گرفته در خیابان؛
بازی با کلمات قدیمی‌ای که این‌بار پشت ثانیه‌های ایستِ نگفتن ماند؛
تا شاید دست دلم فرداها برایت رو شود؛
و تا آن،
هر شب تنهایی…
مهر ۹۰

Share

ساعت یخ‌زده

بگذار باران بگرید؛
اصلاً سرد باشد، بهمن باشد برف بگیرد؛
آن روزها باشد؛
پیاده رو هم؛
دستانم…
مثل اجازه‌ام دست تو؛
باشد.
آبان ۹۰

Share

مضارع اما بعید

درست می‌بینی ما همه دردیم؛
درست می‌خوانی ما غم داریم؛
درست می‌فهمی این رخوت را؛
درست می‌شنوی ما فریادیم؛
درست می‌دانی ما یک‌جا گمشده‌ایم؛
درست می‌بینی این نسل؛ ما هم دردیم.
شهریور ۹۰

Share

معما

از وقتی که دستانم مثل رویاهایم بزرگ شد؛
از وقتی خواب‏هایم رنگی نیست؛
از وقتی آرزوهایم کوچک شد؛
قصه‏ای آغاز شد همیشگی.
با تکرار بی‏نهایت یک درخواست نخ‏نما؛
نه مثل گریه یا خنده یا سکوت شفاف؛
مثل بغض معما، معلق…
جمعی از تمامی حروف به هم گره خورده‏ام.

۷ شهریور ۹۰

Share